حکایت رفاقت من و تو ، حکایت قهوه ایست که امروز به یاد تو تلخ نوشیدم
 
 
که با هر جرعه بسیار اندیشیدم که این طعم را دوست دارم یا نه ؟
 
 
و آنقدر گیر کردم بین دوست داشتن و نداشتن که انتظار تمام شدنش را نداشتم
 
 
و تمام که شد فهمیدم باز هم قهوه می خواهم حتی تلخ تلخ تلخ !
 

گاهی

گاهی اوقات باید دور شد تا برای کسی که تفاوت میان صداقت و دروغ را درک نمیکند، مشخص شود!


گاهی باید بد بود برای کسی که فرق خوب بودنت را نمیداند!


و گاهی باید به بعضی ها از دست دادن را متذکر شد!!


آدمها همیشه نمی مانند.....

                                                             

فقط یک نقطه

به شدت نیاز به درنگ دارد

این دنیای عجیب. . .!

باورت میشود. . .؟

باورت می شود که رفتن وماندن فقط به یک نقطه بند است. . .؟

جهنم راپیش چشم دیدم لحظه ای که گفتی "برو". . .

وهمین دنیا

برایم بهشت  شد

وقتی نقطه اش کمی بالاترشد.....

فرشته


باز امشب
به سراغم آمده
فرشته
بیقرار و
گل گل مهربانی اش را
بر گونه هایم می نشاند
بوسه وار
و مرا با خود می کشد
تا اوج بیکران
ماه، ساکت و نتها
آویخته از کنج آسمان
چون تاب
می نشینیم در تاب
و تاب می خوریم تا صبح
بی تاب
بی تاب
بی تاب....

همیشه



هَـمیشه بـآید کَسـی باشد

کـــہ مــَعنی سه نقطه‌هاے انتهاے جمله‌هایَتـــ را بفهمد

هَـمیشه بـآید کسـی باشد

تا بُغض‌هایتــ را قبل از لرزیدن چانه ات بفهمد

بـآید کسی باشد

کـــہ وقتی صدایَتــ لرزید بفهمد

کـــہ اگر سکوتـــ کردے، بفهمد

کسی بـآشد

کـــہ اگر بهانه‌گیـر شدے بفهمد

کسی بـآشد

کـــہ اگر سردرد را بهـآنه آوردے برای رفتـن و نبودن

بفهمد به توجّهش احتیآج داری

بفهمد کـــہ درد دارے

کـــہ زندگی درد دارد

بفهمد کـــہ دلت برای چیزهاے کوچکش تنگــ شده استــ

بفهمد کـــہ دِلتــ براے قَدمــ زدن زیرِ باران تنگــ شده استــ

همیشه باید کسی باشد

همیشه.... 

 

دنگ دنگ ساعت...

دنگ..،دنگ..

ساعت گیج زمان در شب عمر

می زند پی در پی زنگ.

زهر این فکر که این دم گذراست

می شود نقش به دیوار رگ هستی من...

لحظه ها می گذرد

آنچه بگذشت ، نمی آید بازقصه ای هست که هرگز دیگر



نتواند شد آغاز...

عشق

چه سخت است وصف کسی که معناگر عشق است! مصداق آدمیت!

همان کسی که می شنود حرفایی که قلبش را می سوزاند و می بیند دردهایی که امانش را می برد.

ولی خود را به نشنیدن میزند، به ندیدن تا پنهان کند زخمهایی را که به خاطر مهربانیش بر جای مانده

و پنهان کند، دردهایی را که به خاطر شاد کردن دلی، در سینه اش پنهان مانده!

 

آری! چه سخت است و چه ماجرای عجیبی  دارد، این " عشق! "

برگ پائیزی



شبیه برگ پاییزی پس از تو قسمت بادم

خداحافظ ولی هرگز نخواهی رفت ازیادم

خداحافظ واین یعنی در اندوه تو میمیرم

در این تنهایی مطلق که می بندد به زنجیرم

وبی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد

وبرف نا امیدی ب سرم یکریز می بارد

چگونه بگذرم از عشق و از دلبستگی هایم؟

چگونه می روی با اینکه می بینی چه تنهایم؟

خداحافظ ،تو ای همپای شب های غزل خوانی

خداحافظ، به پایان آمد این دیدار پنهانی

خداحافظ، بدون تو گمان کردی که میمانم

خداحافظ، بدون من یقین دارم که میمانی



گریه میخواهد

سکوت ؛کوچه های تار جانم گریه میخواهد                  تمام بند بند استخوانم گریه میخواهد


بیا ای ابر باران زا میان شعرهای من                         که بغض اشنای اسمان گریه میخواهد


بهاری کن مرا جانا؛که من پابند پائیزم                     و اهنگ غزلهای جوانم گریه میخواهد


چنان دق کرده احساسم میان شعر تنهایی               که حتی گریه های بی امانم گریه میخواهد


یا حسین

کارت پستال درخواستی طراحان 

اگر کسي تو را با تمام مهربانيت دوست نداشت ...

دلگير مباش که نه تو گناهکاري نه او !!!

آنگاه که مهر می ‌ورزی مهربانيت تو را زيباترين

معصوم دنيا مي‌کند ...

پس خود را گناهکار مبين !!!

من عيسي نامي را ميشناسم که ده بيمار را در يک
روز شفا داد ..

و تنها يکي سپاسش گفت !!!

من خدايي ميشناسم كه ابررحمتش به زمين و زمان
باريده ...

يکي سپاسش مي گويد و هزاران نفر کفر !!!
 

من علی را می شناختم که هر آنچه داشت می بخشید
ومرتددش می خواندند
 
من حسینی را می شناختم که بر سر ارمانش
 
بدست هم کیشانش جان داد
 
پس مپندار بهتر از آنچه عيسي و خدايش
وعلی ومحمد وحسین
 
از تو براي مهربانيت قدرداني ميکنند !!!
 
 
 
خوبي دليل جاودانگي تو خواهد شد ... پس به راهت
ادامه بده !!!

نیستی؟

حالم بد است مثل زمانی که نیستی

 دردا که تو همیشه همانی که نیستی

 با عشق هر کجا بروی حیّ و حاضری

 دربند این خیال نمانی که نیستی

 تا چند من غزل بنویسم که هستی و

 تو با دل گرفته بخوانی که نیستی

 من بی تو در غریب‌ترین شهر عالمم
 

بی من تو در کجای جهانی که نیستی؟

به سلامتی

تاننان

                                                   میگن مستی و راستی....

                                     ما که همگی مست باده ی عشقیم....

                                         پس هر کی یه سلامتی بگه....

                                اون چیزی که ته دلشه بی ریای بی ریا...

                                             اینم از سلامتیه من...

           به سلامتی کسی که هیچوقت نمیفهمه چقدر دوسش دارم....

عادت ندارم ...

عادت ندارم درد دلم را ،

به همه کس بگویم ..! ! !

پس خاکش میکنم زیر چهره ی خندانم.. ،

تا همه فکر کنند . . .


نه دردی دارم و نه قلبی



این روزها


این روزهـا...

ته فنجـــانهــ ـــا ...

دنبال کمی صداقت میگردم

کیکهای نیم خورده را زیرو رو میکنم

شاید کمی مهــ ـربانی درش مانده باشد!

این روزها

شمعها هم...

نـــ ـــــور ندارند!

و مــ ــــــن تنهــ ــا...

روی آخرین صندلیه کافه...

میان دود سیگارم غرق میشوم...

غرق آرامشـــ ـــــــی که نیــست


بــراي مــن..


مــهــر...


در نــگــاه تــوســتــ..


نــه اولــيــن مــاه پــايــيــز ...

                        

روزگارا

                                                        


روزگارا:



  تو اگر سخت به من میگیری،



  با خبر باش که پژمردن من آسان نیست،



  گرچه دلگیرتر از دیروزم،



  گر چه فردای غم انگیز مرا میخواند،



  لیک باور دارم دلخوشیها کم نیست



  زندگی باید کرد...!


خسته ام

                                                              خسته ام ...

از صبوري خسته ام ...

از فريادهايي كه در گلويم خفه شد ...

از اشك هايي كه با خنده نمایان شد ...

و از حرف هايي كه زنده به گور گشت در گورستان دلم ...

آسان نیست در پس خنده های مصنوعی گریه های دلت را ؛

در پشت هزاران دروغ پنهان کنی ..

این روزها معنی را از زندگی حذف کرده ام ...

برایم فرق نمی کند روزهایم را چگونه قربانی کنم!

غمگینم......

مانند پرنده ای که به 

دانه های روی تله خیره شده ....

و به این فکر می کند که چگونه بمیرد ؟؟

آزاد و گرسنه؟! ... یا ... سیر و اسیر؟!




بی تو میمیرم

پریدن سخته ؛ تا وقتی که تو دست آدما سنگه!

اگر هم دونه می پاشن ؛ یه جای کار می لنگه!

بی قرار

می نویسم از تو ای زیبای من ، می سرایم از تو ای رویای من

                                                                                                                     ای نگاهت سبزتر از  سبزه زار، می نویسم بی قرارم بی قرار  


                                            

ای خدای من

                                                      

http://bng.netau.net/photos/63c4a5e9b600.jpg

                                  

  چه خود ساخته هایی که مرا سوخت

و چه سوختن هایی که مرا ساخت

ای خدای من ، مرا فهمی عطا کن ، که از سوختنم

ساخته ای آباد از من بجا ماند . . .


چند پند


-نه مرگ آنقدر ترسناک است و نه زندگی آنقدر شیرین که آدمی پای برشرافت خود گذارد.


-بگذارید و بگذریدببینید و دل مبندیدچشم بیاندازید و دل مبازیدکه دیر یا زود

باید گذاشت و گذشت



-کسی که بر مرکب شکیبایی سوار شود به پیروزی نهایی دست می یابد


-اطمینان را با امیدواری مبادله نکن


-.از زمین خوردن کسى شاد مشو که نمى‏دانى گردش روزگار براى تو چه در آستین دارد . . .


-شكست عدم پيروزي نيست بلكه شكست پيروزي آدم را به تأخير مي اندازد.


-در راه راست از کمی روندگان نترسید، چون اکثر مردم گرد سفره ای جمع شدند که سیری آن کوتاه و گرسنگی آن طولانی است.

ببار

 ببار چشمم ببار از ته که دلگیرم

ببار از دوری یارم...

ببار برحال گریانم

ببار درخواب که میدانم تو بیداری...!

بگو ای دل بگو با حس آرامش

بگو از حسن آسایش...

که آرامش و آسایش فقط با بودنش بود.

بگو از دوری یارم

بگو تا لحظه مرگم

بگو از لحظه دیدار

که من خوابم تو بیدار!

بگواز شب که تنهایم ، ز تنهایی پریشانم.

به هرکس من رسیدم سراغ از توگرفتم

بگفتم یار من کو؟

دوای درد من کو؟

همه احساس بد کردن ، تورا از من جدا کردن

نمیدانن که من محتاج دستاتم ، نمیدانن که من محتاج محتاجم

فقط در دل خدا دارم، که با او من تورا دارم

دلی آکنده از حرف و ندایی بی صدا دارم

میان بی کسیهام فقط تنها تورا دارم...


دستمال کاغذی و اشک


http://uploadtak.com/images/x621_Www_Mypix__IR713.jpg


دستمال کاغذی به اشک گفت:


قطره قطره ات طلاست


یک کم از طلای خود حراج می کنی؟


عاشقم


با من ازدواج می کنی؟


اشک گفت:


ازدواج اشک و دستمالِ کاغذی!


تو چقدر ساده ای


خوش خیال کاغذی!


توی ازدواج ما


تو مچاله می شوی


چرک می شوی و تکه ای زباله می شوی


پس برو و بیخیال باش


عاشقی کجاست!


تو فقط


دستمال باش!


دستمال کاغذی دلش شکست


گوشه ای کناره جعبه اش نشست


گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد


در تن سفید و نازکش دوید


خونِ درد


آخرش


دستمال کاغذی مچاله شد


مثل تکه ای زباله شد


او ولی شبیه دیگران نشد


چرک و زشت مثل این و آن نشد


رفت اگر چه توی سطل آشغال


پاک بود و عاشق و زلال


او


با تمام دستمال های کاغذی


فرق داشت


چون که در میان قلب خود


دانه های اشک کاشت...


دلتنگ

                            ببینمت . . .

 


گونه هایت خیس اســـت . . .


باز با این رفیق نابابت . . .


نامش چ بود؟


هان!


باران . . .


باز با ;باران; قدم زدی ؟


هزار بار گفتم باران رفیق خوبی نیست برای تنهایی ها . . .


همدم خوبی نیست برای درد ها . . .

فقط دلتنگی  هایت را خیس و خیس و خیس تر میکنــــــد . . .


 

درخت

شبیه درخت خشک شده ای هستم نمی دانم 

منتظربهارباشم یاهیزم شکن...


                               

 

روزگار می خندی؟

کمی حرمت نگهدار.......مگر نمی بینی سیاه پوش ارزوهایم

هستم!؟!؟

 

این روزها

این روزها 

دلم اصرار دارد فریاد بزند!
اما من جلوی دهانش را میگیرم
وقتی میدانم کسی تمایلی به شنیدن صدایش ندارد!


این روزها
من
خدای سکوت شده ام
خفقان گرفته ام !

تا آرامش اهالی دنیا خط خطی نشود

بهانه

گفتم بمان ، نماند و هوا را بهانه کرد
بادی نمی وزید و بلا را بهانه کرد

می خواستم که سیر نگاهش کنم ولی
ابرو به هم کشید و حیا را بهانه کرد

آماده بود از سر خود وا کند مرا
قامت نبسته دست ِ دعا را بهانه کرد

من صاف و ساده حرف دلم را به او زدم
اما به دل گرفت و ریا را بهانه کرد

اما ، اگر ، نداشت دلش را نداد و رفت
مختار بود و دست قضا را بهانه کرد

گفتم دمی بخند که زیبا شود جهان . . .
پیراهن سیاه عزا را بهانه کرد

می خواستم که سجده کنم در برابرش . . .
سجاده پهن کرد و خدا را بهانه کرد

می رفت سمت مغرب و اوهام دور دست
صبح سپید و باد صبا را بهانه کرد

او بی ملاحظه کمرم را خودش شکست . . .
حال مرا گرفت و عصا را بهانه کرد

بی جرم و بی گناه مرا راند از خودش

 ......... روز جزا را بهانه کرد 


بزرگراه زندگی

عکس های از شب
 

وقتی "باختم" مسیر را "یافتم"!

در بزرگراه زندگی همواره "راهت" "راحت" نخواهد بود!

هر "چاله ای" "چاره ای" به من آموخت!

"دوباره" فکر کن، فرصتها "دوبار" تکرارنمی شوند!

برای جلوگیری از "پس رفت"،"پس باید رفت".....

ممنوع

دل من حوصله کن ، داد زدن ممنوع است

کم کن گِله ، فریاد زدن ممنوع است

بین این قوم که هر کار ثوابی ست کباب ، دلِ دلسوخته را باد

زدن ممنوع است

تیشه بر ریشه فرهاد زدن شیرین است ، حرفی از شیرین پیش

 فرهاد زدن ممنوع است

شادی از منظر این قوم گناهی است بزرگ ، بزن آهنگ ولی شاد


 زدن ممنوع است

مرگ

از کودکی مرا از مرگ میترساندن ...

وسکوت بعد از مرگ ||||

ولی هیچ کس نبود که بگوید:

(زندگانی از هجوم مرگ نیز بی صدا تر است)

انقدر ساکت است که صدای بال زدن شاپرک را که بشنوی گویی نوای حضورملک المکوت است.

با تمام وجودت می بلعی ........می بلعی تا شاید جرعه ای مرگ به همراه اب دهانت فرو دهی.

هیچ وقت نگفتند که : گاهی مرگ ممکن است زیباترین ملودی برای قلب رنجورت باشد.

دفتر خاطراتم

  בلَـــمْ پُـــرْ اَزْ حَــرْفـــْهــآييســـْـتْ كـــه...



      هیچکس حـآضِــرْ بــه گــوشْـ دادَنَــشْ نيســـْتْ !!!



 ✘ جُـــزْ בفْتَـ ــ ــرِ خــ ــ ــآطــِرآتَـ ــ ــمْ...